تبليغاتX
وبلاگ هواداران پوریا پورسرخ

وبلاگ هواداران پوریا پورسرخ

                                                           به نام خدا

 سلام دوستای عزیزم . این اپ با همه ی اپ هایی که داشتم تا الان کلی فرق میکنه !

قرار بود ۸ دی ماه آپ کنم ولی چون دیگه اون موقع امتحانام شروع میشن اصلا وقت نمیکنم آپ کنم.

پارسال  یه جشنی توی اهواز برگزار شد به مناسبت عید غدیر و آقای پورسرخ هم به این جشن دعوت شده بودن و۳ روز اومده بودن اهواز از هشتم دی ماه تا دهم اهواز بودن من خدا رو شکر میکنم که سعادت اینو داشتم که یه روز آقای پورسرخ رو از نزدیک ببینم .

حالا امروز من و دوست گلم نیلوفر جون خاطره ی اون روزی که پوریا رو دیدیم گذاشتیم توی وبلاگ  چون میدونستیم  که شما هم دوست دارید بدونید که توی  اون روزا چه اتفاق هایی افتاد و مصاحبه ی پوریا توی اون جشن چی بود  و ... لحظه به لخظه ی اون روزا خاطره س ...مطمئنم که شما هم با خوندن این خاطره ها خوشحال میشید ....

البته من و نیلوفر جون متاسفانه اون موقع هنوز با هم دیگه دوست نشده بودیم اصلا همدیگه رو نمیشناختیم  وگرنه حتما هردومون باهم میرفتیم .

من هشتم دی رفتم به اون جشن و آقای پورسرخ رو دیدم و نیلوفر جونم دهم دی آقای پورسرخ رو دیدن.

 

"خاطره ی نیلوفر جون"

طبيعتا يکي از بهترين روزاي زندگيم بود.
يه روز سخت و البته شيرين و پر خاطره . فصل امتحانات ترممون بود شنبه 8 دي ماه ساعت 8 شب دوستم بهم تلفن کرد که نيلوفر زنگ زدم يه خبر خوب بت بدم فقط خواهشا داد و هوار نکن که ما اينجا پيش درو همسايه ابرو داريم وقتي بهم گفت بيلبورد جشن عيد غدير رو ديده که عکس پوريا روش بود باورم نشد ولي از اونجايي که برام جون عزيز ترين کسشو قسم خورد ديگه حرفشو باور کردم ولي بازم تو دل خودم باورش نمي کردم نه به خاطر اينکه فکر کنم دوستم دروغ گفته به خاطر اينکه نمي تونستم باور کنم که بلاخره اومد و منم مي تونم ببينمش .
خلاصه وقتي همون شب به مامانم گفتم قبول کرد و گفت : باشه اگه واقعا اومده باشه مي ريم خيلي شب خوبي بود انقدر با خودم تمرين کردم که اگه ديدمش چي بهش بگم که مثل روانيا شده بودم.
فردا صبحش وقتي داشتم مي رفتم مدرسه که امتحان بدم تو ماشين بابام بودم که وسط راه بيلبوردشو ديدم همون موقع تو ماشين جيغ زدم گفتم :بابا همين جا وايسا بابام ايستاد منم شماره ي مرکز فروش بليطشو نوشتم تو دفتر رياضيم وقتي رسيدم مدرسه پريدم تو بغل دوستم سارا ( همون که خبرشو تلفني بهم داده بود.) هيچوقت يادم نميره همه ي دوستام بهم تبريک مي گفتن . تا اينجاش خيلي روز خوبي بود انقدر حالم خوب بود که احساس کردم هيچ امتحاني رو به اندازه ي امتحان رياضيه اون روز خوب ندادم . انصافا خيلي هم خونده بودم . وقتي بعد از امتحان برگشتم خونه به مامانم گفتم که بيلبوردشو ديدم ولي نظرش به کلي عوض شده بود گفت: وسطه امتحاناتته نميشه بري تا شب هم حرفشو عوض نمي کرد . خيلي برام سخت بود که بدونم پوريا اهوازه ولي نميذارن من ببينمش . سر نماز مغربم خيلي دعا کردم . خيلي گريه کردم. بعد از نمازم باز به مامانم رو انداختم وقتي از صورتم فهميد چقدر ناراحتم دلش برام سوخت بلاخره قبول کرد . همون موقع زنگ زدم براي فردا شب سانس 8/5 تا 11 بليط رزرو کردم ولي از بد بودن بيش از حد شانسم همون شب مامانم حالش بد شد برديمش بيمارستان مشکل تنفسي داشت همون شب بستريش کردن( البته خيلي حاد نبود 2 روز بعد مرخص شد.)هي به خودم مي گفتم وقتي آدم يه چيزي رو بخواد اگه در اصل خدا براش نخواد هيچوقت نمي تونه به اون چيز برسه. خيلي نا اميد شده بودم مي دونستم با اين اتفاق ديگه به هيچ عنوان نميشه فردا برم تالار يعني کسي باهام نمياد خيلي گريه کردم هم به خاطر حال مامانم هم به خاطر بد شانسيه خودم .

ولي يه فکري به سرم زد که فردا زنگ بزنم به دوستم سرور(صميمي ترين دوستم از دوران راهنمايي تا الان) بهش بگم اگه مي تونه باهام فردا شب بياد . چيزي که اصلا فکر نمي کردم اين بود که سرور قبول کرد باهام بياد اونم وسطه امتحانات ! خلاصه زنگ زدم سانسمو تغيير دادم گفتم براي ساعت 6 تا 8/5 مي خوام . اون روز روز سختي بود همش نشستم درس خوندم که شب با خيال راحت برم تالار( البته درسم سنگين نبود چون روز قبلش نصفه بيشتر کتابو خونده بودم.) تا ساعت 2/5 بعد از ظهر يه بند درس مي خوندم . ساعت 3 با خواهرمو داداشم رفتيم بيمارستان ملاقات مامانم بعد 1 ساعت وقتي برگشتيم خونه تند تند اماده شدم رفتم دنبال سرور بعد رفتيم بليطا رو خريديم و رفتيم تالار. خيلي احساس قشنگي داشتم واقعا بهترين روز زندگيم بود ساعت نزديک يه ربع به 8 بود که بلاخره پوريا رو آوردن
اولش مجريه هي باهامون شوخي مي کرد مي گفت: خب حالا نوبت رسيد به بخشي که فکر کنم همتون دارين براش لحظه شماري مي کنيد بعد همه شروع کردن دست زدن گفتن: پوريا دوستت داريم بعد مجريه گفت: نههههههههههههههههههه پوريا رفت عوضش پوريا پور سرخ بعد دوباره همه جيغ زدن مجريه گفت نيومده ولي به جاش ژوبين پناهيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي .

همون موقع پوريا اومد رو سن
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي هيچوقت لحظه ي ورودش يادم نميره انگار وجودش پر از انرژي بود کل سالن از صداي جيغ و دست و سوت منفجر شد. هيچوقت تو عمرم توي يه لحظه به اين اندازه شوق نداشتم . (الان که دارم اينارو مي نويسم احساس مي کنم اونجام لحظه به لحظش تو ذهنمه.) لباسش يه پليور مشکي بود زيرشم يه پيرهن توسي رنگ پوشيده بود با شلوار لي مشکي و کفش مشکي کلا تريپ مشکي زده بود (چه قدر هم بش ميومد) مصاحبه ي خيلي جالبي باش کردن اونشب اول که مي خواست سلام کنه تا مي گفت س همه دست مي زدن تا 5 دقيقه اصلا نميذاشتيم حرف بزنه تا ميومد يه چيزي بگه همين که ميکروفن رو جلو دهنش ميذاشت همه جيغ مي زدن منم يکي از همونا بودم خودش هم خندش گرفته بود بعد مجريه گفت: خانوم ها و آقايون پورسرخ خواهش مي کنم سکوت کنيد تا آقاي پورسرخ صحبتشونو آغاز کنن بعد فکر کنيد همه ي سالن ساکت باشه تا پوريا مي خواست شروع کنه من توي اون سکوت مطلق بگم :براش صندلي بياريد بشينهههههههههههههههههه بعد پوريا نگاه کرد به من خنديد آخه ما خيلي نزديک نشسته بوديم رديف سوم بوديم تا يه چيزي مي گفتيم سريع متوجه مي شد . بعد مجريه گفت: چي بياريم؟ گفتم صندلي بيارين بشينه اينجوري خستش ميشه بعد همه ي دخترا شروع کردن داد زدن صندلي بيارين بشينه بعد پوريا گفت: نه مرسي راحتم. يعني من داشتم ذوق مرگ مي شدم بعد ديگه شروع کرد سلام کردن و عيد رو تبريک گفت بعد هم گفت:مرسي از اين همه انرژي مثبتي که مي دين آدم همچين سر حال مياد
اول راجع به روز سوم صحبت کرد يه خاطره ازش گفت که اين بود: يه روز با يکي از عوامل فيلم که اسمش علي ترکمان بود و خيلي هم شيطون بود سر صحنه ي انفجار قرارگاه دوتايي مي رن در اتاقا رو محکم با طناب مي بندن بعد همه داخل گير مي کنن آخر سر هم هر چي مي خواستن درا رو باز کنن ديگه نشد ( فکر کنم به زور 3 - 4 نفري بلاخره تونستن درا رو باز کنن.) خاطرش که تموم شد همه فکر کردن هنوز ادامه داره بعد منو سرور که فهميديم تموم شده شروع کرديم دست زدن بعد ديگه همه فهميدن تموم شده اونا هم دست زدن . اين خاطره ي خوبش بود ولي خاطره ي بدش هم راجع به سکانسي بود که سميره و امير مي رن توي رود خونه و نزديک بود غرق بشن. مي گفت توي اون لحظه هممون نگران شده بوديم براي باران همه ترسيده بوديم که نکنه غرق بشه. آخر خاطرش هم گفت : تمام اين مشکلاتي که پيش اومد به خاطر تعهدي بود که بچه ها نسبت يه کار داشتن بحث روز سوم همين جا تموم شد. بعدش ازش پرسيد: پوريا چه رنگي رو دوس داري؟ همه گفتن آبي بعد من گفتم مشکي و سبز مجريه گفت : اصلا پوريا اگه مي خواي سرتو برگردون جواب بده به اينا نگاه نکن.. بعد پوريا گفت: رنگ فوتبالي استقلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال يعني وقتي اينو گفت انگار بمب منفجر شد من حسابي حال کردم چون خودمم استقلاليم بعد ادامه داد: پرسپوليس هم ( همه ي پرسپوليسيا دست زدن.) بعد پوريا گفت: متنفررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم.من پکيده بودم از خنده بعد گفت : صنعت نفت آبادان و استقلال اهواز هم دوست داره . بعد راجع به رنگ غير فوتبالي مورد علاقش هم گفت: مشکي و سفيد رو خيلي دوست داره و در مورد گل مورد علاقش هم گفت: گل ميمون رو خيلي دوست دارم به نظرم تضاد قشنگيه بين گل و ميمون ( من همون موقع گفتم قربون سليقت ولي نشنيد.) گفت غذاي مورد علاقم هم فسنجونه ( که اينو فکر کنم همتون بدونيد ديگه.)بعد ادامه داد : من خيلي مي خورم دوباره پريد سر روز سوم گفت: براي نقش رضا به آقاي لطيفي گفتم که به نظر من رضا بايد هيکل تنومندي داشته باشه . حالا خيلي از مجله ها هم نوشتن پورسرخ مي خواسته هيکلشو شبيه رمبو کنه. گفت 10 کيلو به خاطر اين نقش چاق شدم ولي بعد روز سوم مي خواستم دوباره وزنمو بيارم پايين ديگه نيومد. گفت: سر شکرانه هم به خاطر همين پر خوري مريض شدم البته تاجيکي ها غذاشون خيلي مزخرفه.
بعد ازش راجع به رابطش با شعر و موسيقي پرسيدن که اهل شعر گفتن هستي يا نه؟ گفت: نه( يا يه لحني گفت که انگار کلا از شعر گفتن بدش مياد.) پرسيد موسيقي چي؟ صداي کدوم خواننده رو دوس داري؟ گفت همه سبکي گوش مي دم گفت يه شنونده ي حرفه ايم
بعد مجريه گفت من حاضرم شرط ببندم 35 تا 40 درصد اهالي سينما بچه ي خوزستانن اينو چون اول مصاحبه پوريا خودش گفت اصليت پدريم بر مي گرده به خوزستان گفت.
بعد پوريا گفت بهتره بگيم 35 تا 40 درصد بهترين هاي سينما مال خوزستانن بعد دوباره سالن منفجر شد.( الان اگه برين تالار مهر رو ببينين متوجه مي شين 10 دي ماه سال 86 چه خبر بوده چون هنوز آثار انفجار باقيه يه چند تا شيشه شکسته يه زره درو ديوارا کجو کوله شدن ولي خدا رو شکر هنوز نماي کليش سالمه.)

بعد مجريه گفت پوريا اگر بخواي از ته دل يه جمله ي صادقانه و عارفانه به اين جمعيتي که اينجا نشستن بگي چي ميگي؟ بعد همه گفتن : بگو دوستت دارم. مجريه گفت: نه تکراري نباشه بعد پوريا بعد يه نيم دقيقه اي مکث با لحجه ي آباداني گفت: دمتون گرم. و دوباره انفجار تو سالن رخ داد. بعد مجريه گفت به به لحجه ي شيرين پوريا پورسرخ در روز سووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم
همه دست زدن بعدش ديگه راجع به شرايط نامناسب تبليغات براي همين برنامه که اسمش جنگ شادي بود صحبت کرد و از يه سري دوستاني که همکاري کردن براي اين برنامه تشکر کرد و گفت: انشاالله اگه خدا بخواد قرار بر اين شده که شانزدهم همين ماه يعني يکشنبه ي هفته ي آينده با همين گروه توي همين سالن باز در خدمتتون باشيم بعد همه دست زدن و پوريا آخر سر جمله ي هميشگي رو گفت: اميدوارم به همه ي آرزوهاي قشنگتون برسيد ديگه مي خواست بره که من دو تا دستامو براش تکون دادم اونم با دستاي خوشکلش باهام خداحافظي کرد و رفت . البته يه تيکه ديگه مونده اونم اينه که موقعي که مي خواستيم بريم باش عکس بگيريم اجازه نمي دادن. مي گفتن الان سانس 2 شروع ميشه شما ساعت 11 برين فرودگاه بعد خيلي ها که از راه دور اومده بودن اعتراض کردن . اون شب چون شب آخرش بود و پوريا مي خواست برگرده تهران مي خواستن ديگه براي سانس 2 همون اول برنامه براي مصاحبه ببرنش که زود بره فرودگاه واسه همين وقت نمي شد که ما دونه دونه بريم عکس بگيريم.بعد همه گفتن بهش بيگين بياد خودش اينو بگه.بعد 20 دقيقه اومد دم در سالن و اونقدر با احترام و با ادب و با آرامش حرف زد که بيشتريا قبول کردن که شلوغ نکنن.پوريا گفت:خواهش مي کنم يه 30 دقيقه 4 دقيقه تحمل کنيد بعد من ميام در خدمت همتون هستم فقط خواهشا رعايت کنيد همه همون موقع موبايلاشونو در آوردن فيلم گرفتن . قرار بود من از دوستم فيلمو بگيرم که اونم وسط فيلم گرفتن باباش زنگ زد

من که اصلا نتونستم جلوي خودمو بگيرم پوريا اومد تو فاصله ي نيم متريم ايستاد اولش که اومد يهو بغض گلومو گرفت بعد از خوشحالي همون موقع از چشمام اشک اومد بعدش هم که دوباره رفت تو سالن. منم که به دلاليلي نمي تونستم تا نيم ساعت ديگه بمونم چون هم دوستم باهام بود و مي خواستم برسونمش خونه هم همون شب ساعت شني داشت تکرارش هم که پخش نمي کرد. بعد چون سرور باهام بود نمي تونست 40 دقيقه منتظر بمونه هي بهم اميد مي داد که هفته ي ديگه دوباره مياد. منم به همين اميد ديگه زنگ زدم بابام بياد دنبالمون ولي مي دونستم هفته ي بعد نمياد يه چيزي ته دلم بهم مي گفت خيلي اميدوار نباش. به خاطر باد و باروني هم که همون هفته تو تهران شد ديگه نيومد
اينم از خاطره ي من اميدوارم خستتون نکرده باشم.واسه من يکي که هر بار به اون روز فکر مي کنم يا براي کسي تعريف مي کنم تازگي و شيريني خاصي داره
بخشيد چشماتونو خسته کردم
به اميد ديدار دوباره ي پوريا و شادي و سلامتي همه ي شما دوستان
با تشکر فراوان از رعنا جان عزيزم که با اين آپ ويژش شيريني خاطره ي اين روز قشنگ رو چند باره برام زنده کرد
موفق باشيد و به همه ي آرزوهاي خوشکلتون برسيد.

" خاطره ی من "

میخوام خاطره ی بهترین روزه زندگیمو براتون تعریف کنم. روزی که با لحظه به لحظه اش خاطره دارم .

از اون جایی شروع میشه که یه روز جمعه وقتی از خواب بیدار شدم مامانم بهم گفت که وقتی خواب بودی دوستت زنگ زد گفت که به رعنا بگو هروقت بیدار شد فوری به من زنگ بزنه که یه کاره مهم باهاش دارم . منم سریع رفتم گوشی رو برداشتمو به شماره ی دوستم ( مرضیه) زنگ زدم  . گوشیو که برداشت حتی اجازه ی سلام کردن به من نداد یهو  با صدای بلند گفت رعنا یه چیزی میخوام بهت بگم که اگه بفهمی دیوونه میشی ! منم پرسیدم چی؟ دوستم گفت: حدس بزن باید حدس بزنی . گفتم نمیتونم حدس بزنم بگو دیگه !مرضیه  گفت :  پس بزار برات تعریف کنم . امروز که  داشتم میرفتم خونه ی مادربزرگم  تو ماشین بودم که یه دفعه چشمم به یه بیلبورده تبلیغاتی افتاد .  منم گفتم : خب ! همین؟  بعد مرضیه گفت : عکسه پوریا روی بیلبورد بود .(اینو که گفت من دیگه گوشام تیز شدن) بعد نوشته بود جنگ شادی با حضور ستاره ی سینما پوریا پورسرخ و خواننده ی محبوب همایون .

به دوستم گفتم یه باره دیگه بگو . اخه اصلا باورم نمیشد ! اصلا باوکردنی نبود! بعد از خوشحالی بلند میخندیدم ! بعد ازش پرسیدم نفهمیدی این برنامه چه روزیه؟ کجاس؟ بعد دوستمم گفت نه ولی شب که میخوایم برگردیم خونمون به بابام میگم چند لحظه وایسا اونجا تا برم کامل بخونمشو تاریخ دقیق و محلشو بهت بگم . بعد دیگه خداحافظی کردم باهاش . گوشیو که قطع کردم . همینجوری توی شوک مونده بودم مامانم اومد بهم گفت چی شده خبره مهمش چی بود؟ بعد جریانو برای مامانم تعریف کردم اونم خیلی تعجب کرد . بعد گفتم مامانی میریم؟میبرینم ؟ مامانم گفت حالا بزار دوستت ببینه این جشنه کجاس تاریخش چه روزیه  بعدا فکرامونو میکنیم . بعد منم گفتم برم بشینم درسامو بخونم که دیگه بهانه نگیرن که چون درس داری نمی بریمت .

9 دی اولین امتحانم بود  امتحان زبان فارسی داشتم چون یک روز قبلش هم فرجه داشتم  بیشترشو خونده بودم . خلاصه بعدش که رفتم بخونم اصلا نمیشد !! 2 خط میخوندم میرفتم تو فکر  اصلا هیچی نمیرفت تو مغزم . بعد رفتم جلوی آینه تمرین میکردم که وقتی پوریا رو میبینم چه جوری سلام کنم چی بهش بگم . بعد مامانم اومد توی اتاق بهم گفت الان یعنی مثلا داری درس میخونی دیگه ! اره ؟  بعد من دوباره رفتم شروع کردم به زبان  فارسی خوندن.  خلاصه شب ساعته 11 مرضیه باهام تماس گرفت بهم گفت که جشن توی تالاره مهر برگزار میشه حالا ادرس و تلفن های محل رزروه بلیطو یادداشت کن. بعد که ادرس و شماره ها رو نوشتم دوستم بهم میگفت رعنا میری؟ کی میبرت؟ گفتم اره هرجوری شده مامانمو بابامو راضی میکنم که بریم  بعد گفتم مرضیه هنوزم باورم نمییییییییشه !

من اون شب اصلا خوابم نبرد تا 6 صبح بیدار بودم . بعدشم که خوابیدم هزارتا خواب  درباره اینکه فردا پوریا رو میبینم دیدم.

ساعت 30/12 هم از خواب بیدار شدم . تا اینکه بعد از ظهره 8 دی ماه(روز عید غدیر)

 بابام رفت بلیط گرفت برای سانسه 30/8 تا 15/10 قرار شد که دوستم هم با ما بیاد . بعد منو مامانمو دوستم به سمته تالار مهر حرکت کردیم تو راه هم اصلا باورم نمیشد که دارم میرم پوریا رو ببینم یه حس خیلی خوبی داشتم .

 

 

حالا توی سالن : 

من فکر میکردم اول برنامه پوریا رو میارن ولی  اولش همایون اومد یکی از ترانه هاشو خوند بعدشم گروه آکروبات اومدن برنامه اجرا کردن و مسابقه و غیره . من لحظه شماری میکردم که پوریا بیاد روی سن . همش به ساعتم نگاه میکردم . تا اینکه ساعت فکر کنم  30/9 بود  که مجریه گفت خب حالا میرسیم به بخشی که همتون براش لحظه شماری میکنید . بعد همه با هم داد زدن گفتن پـــــوریا پـــــــورسرخ . بعد مجریه گفت : ااااااا مگه پوریا قرار بود بیاد؟؟؟اصلا اینجا نیست که ! بعد گفت ژوبین پناهی رضا در روز سوم !( ما هم جیغغغغغغ میزدیییییییم ) همینجوری که مجریه داشت اینا رو میگفت پوریا اومد روی سن ( داشتم از خوشحالی میمردم) بعد مجریه گفت تشویقش کنید ! (همینجوری که دست میزدم اشک تو چشمام جمع شده بود)وقتی اومد روی سن اول سلام کرد بعد گفت عید غدیر رو به همتون تبریک میگم ( هنوز حرفه پوریا تموم نشده بود که همه دست و جیغ و شوت و .... زدن)

پوریا هم خندید گفت مرسی. بعد گفت و خیلی خوشحالم که در بینتون هستم واقعیتش ما اصلیتمون برمی گرده به این شهر . بعد دوباره  همه جیغا رفت رو هوا . بعد هممون دست زدیم براش. بعد مجریه گفت پس همشهری هستیم با اقای پورسرخ دیگه . بعد گفت خوش اومدی اقای پورسرخ

بعد پوریا گفت خیلی مچکر مرسی . بهش گفت صحبت خاصی ندارید؟ خدمتون باشیم ما؟ پوریا خندید گفت بله .

بعد مجری گفت یه دسته خوشکل بزنید به افتخارش . بعدشم ازش پرسید حالا که بعد از مدت ها به شهره خودت اومدی الان چه حسی داری ؟

پوریا هم گفت حقیقتشو بخواین من از بچگی که ندیده بودم اهوازو  ولی من برای روز سوم که اومده بودیم ابادان فیلم برداری داشتیم هرز چندگاهی گریز

میزدم میومدم اهواز ولی 1ساعت بیشتر نمی موندم . برا همین خیلی ندیدم اهوازو  ولی امروز فرصت کردم یه چرخه کوچیکی زدم توی اهواز خیلی جالب بود خیلی زیبا . بعد یکی از این افرادی که نشسته بود توی سالن گفت کجا رفتید؟ بعد پوریا گفت به خدا بلد نیستم همینجوری یه چرخی زدیم  .

بعد یه نفره دیگه گفت با کی رفتید؟ پوریا گفت مسئولین منو بردن ( با خنده) .

بعدش مجریه گفت صحبت خاصی ندارین ؟ پوریا هم درمورده اینکه این برنامه ( جنگ شادی) تبلیغاتش توی شرایط نامناسبی اتفاق افتاد و مراحل گرفتن مجوز خیلی طول کشید و فقط یه جمعه رو برای تبلیغات وقت داشتن و ... صحبت کرد .

بعد اینجا یه نفر از ( یه محوته ای بود سمت راست سن مثل یه اتاقک بود"استیج" )     پوریا رو صدا زد مثل اینکه بهشون گفت که درباره ی همکاریه ارشاد هم بگو ( چون این برنامه زیرنظره ارشاد بود)  بگو ارشاد با  ماهمکاری کرده

بعد پوریا هم رو به ما گفت ارشاد با ما همکاری کرده . ( به یه لحنه خیلی بامزه ای گفت)  بعد دوباره سرشو چرخوند به سمت  راستش   با سر اشاره داد که دیگه چی بگم؟ بعد اونا بهش گفتن  همین ! ) پوریا هم روشو کرد طرفه ما با خنده گفت همین !

ما هم خندیدم .بعد پوریا گفت نه بی شوخی ارشاد که واقعا همکاری کرده ما به لحاظ تبلیغاتو اینا یه خرده دچاره مشکل شدیم . همون لحظه یه نفر از توی این جمعی که نشسته بودن گفت خودمون تبلیغ میکنیم . بعد پوریا با خنده بهش گفت مرسی.

بعد مجریه میخواست  از پوریا در مورده روزسوم سوال بپرسه  . بعد وسط حرفه مجری  باز یه نفر از   همونا     پوریا رو صدا میزدن پوریا هم حواسش پرت شد هی به اونور نگاه میکرد نمیدونم چی بهش میگفتن که پوریا میخندید . بعد وقتی پوریا به جای اینجا جواب سوال مجری رو بده با این جمله حرفشو شروع کرد : دوستان ارشاد کمک کردن تا ما تونستیم مجوز بگیریم ) بعد پکیدیم از خنده !!( اخه 3 بار این جمله رو تکرار کرده بود ) بعد پوریا باز سرشو برگردوند( به  سمت اونایی که بهش میگفتن این جمله رو بگو )  اشاره داد گفت خوب بود؟ بعد مجریه با خنده گفت اقا گیر نده ! حله .

بعد یه خاطره از روز سوم تعریف کرد.(خاطره رو من اوله اولشو خوب نفهمیدم اخه خیلی سر و صدا میکردن ! پوریا هم آروم حرف میزد منم این ردیفای جلو ننشسته بودم ! ردیف وسط بودم دوره دور هم نبودم از سن!تقریبا جر ردیفای وسطی بودم ): پوریا گفت یه روز من و دوستم تصمیم گرفتیم با مجید یاسر شوخی کنیم اونروز غذایی که آشپزخونه برای عوامل روز سوم درست میکرد خیلی خوشمزه بود بعد من و دوستم تا  مجیدو دیدیم جلوش شروع کردیم به اعتراض کردن به غذا .گفتم من اصلا نمیتونم غذا بخورم این چه غذاییه؟این چه غذایه مزخرفیه . بعد به مجید گفتم بیا با هم بریم به غذاشون اعتراض کنیم . اول من میرم بعد تو برو . مجید هم گفت باشه . بعد من رفتم از اونایی که غذا رو درست کرده بودن خیلی تشکر کردم گفتم واقعا دستتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود. بعد وقتی اومدم بیرون مجید بهم گفت چی شد؟ گفتم هیچی رفتم غر زدم بهشون ولی من یه کم شل گفتم جدی نگرفتن تو یه کم خودتو سفت بگیر. مجید هم رفت دادو بیداد کرد سرشون گفت های این چه غذاییه؟من حالم بهم میخوره اصلا نمیشه خوردش ! بعد مجیدو انداختن بیرون ( اینجا همه ی سالن خندیدن ) بعد مجید اومد بیرون گفت من رفتم گفتم پس  چرا انداختنم بیرون؟ من گفتم نه تو حتما لحنت بد بوده !

 بعد مجری به پوریا گفت حالا ازژوبین در وفا بگو . پوریا هم گفت من کاره اصلیمو با وفا شروع کردم  از قبل با اقای لطیفی اشنایی داشتم  ولی چون خانوادم معتقد بودن که باید درستو تموم کنی بعد بری سره کاره وفا همینجا باید ازشون تشکر کنم چون به عقیده ی من پیشنهاده درستی بود . من در واقع درسم وقتی تموم شد و فوق لیسانسمو گرفتم دستیار کارگردان بودم. بارها پیش میومدکه مثلا میگفتن آقا فلان نقشو بازی میکنی من سعی می کردم پرهیز کنم تا اینکه این اتفاق سره وفا پیش اومد چون معتقد بودم باید با نقشی شروع کنم که جا داشته باشه یعنی به قول شما ها بترکون باشه !( با خنده گفت) اینو که گفت همه خندیدن و سالن منفجر شد بعد همه داد زدیم بترکووووووووون ) بعد پوریا خندید  گفت آره اینجوری باشه .بعد بقیه ی صحبتاشو ادامه داد و گفت  واقعا سعی کردم این اتفاق بیفته و خیلی تلاش کردم هم فیلنامش خوب بود هم گروه خوبی بود . مجریه هم گفت ترکوند دیگه . پوریا خندید گفت آره . خلاصه خیلی راجع به وفا صحبت کرد  گفت خیلی خوشحال کننده بود که تونست توی این 12 قسمت مخاطب خودشو جمع کنه .  بعد مجریه گفت خب حالا خاطره ای اگه از وفا یادت هست برامون بگو . پوریا یکم فکر کرد گفت خاطره از وفااااااااااا . بعد گفت بیشتر بعد از وفا من خاطره ی جالب دارم وفا که 2 سال ازش میگذره تمام مقطعش یادمه . شاید انتخاب شدن من توی اون مقطع خیلی خاطره ی خوبی بود بهترینش بود .

بعد گفت اینجا شکرانه پخش شد؟؟؟ بعد همه با هم گفتیم بــــــــــله . بعد گفت که اونجا دست ما رو خیلی بیشتر بسته نگه می داشتند مثلا توی کاره شکرانه ما اصلا اجازه نداشتیم به مثلث عشقی بپردازیم  برای همین نقشه یاور اصلا غیب شد اصلا دیده نمیشد ولی وفا این حسنو داشت که نقش لبنانیشم بازیگره  ایرانی بازی میکرد تفاوتش با شکرانه این بود.  مجری از پوریا پرسید همکاری توی کارا چطور بود ؟ راضی بود؟پوریا گفت سره وفا خیلی خوب بود لبنانم کشوره پیشرفته ای بود ولی تاجیکستان کشوره خیلی پیشرفته ای نبود و برای همین ما به لحاظ امکانات خیلی دچار مشکل می شدیم  البته لبنانم مسائل خودشو داشتاااا . لبنان  مثلا 3 ساعت  در روز برق میرفت   به طور دائم  اونا هم در شرایط سختی بودن .

( راستی یادم رفت بگم چی پوشیده بود . یه کت طوسی زیره کتش هم یه پیرهن چارخونه  با یه شلوار لی آبی که خطای سفید داشت پوشیده بود )

(همون موقعه ای که پوریا داشت حرف میزد در فاصله ی بین سن تا صندلی ها چندنفر بودن هی میرفتن بیرونو بعد دوباره میومدن مینشستن خلاصه هی از اونجا رد میشدن .) پوریا هم بلافاصله بعد از اینکه صحبتش تموم شد گفت من پیشنهاد میکنم اینجارم آسفالت کنند دوستان محترم !

بعد زدیییییییییییییییییییم زیره خنده  پوریا خودش هم خندید  مجریه هم خندید . آخه خیلی با نمک گفت ! ( الهیییییییییییی )

بعدش مجری بهش گفت خب پوریای عزیز مدرک شما چیه در حال حاضر؟پوریا هم جواب داد من الان دانشجوی دکترام . بعد همه جیغ و دست ها رفت رو هوا  . مجری هم گفت تشویقش کنییییییییییییییییییید  برای ما افتخاره که در عرصه ی پهناوره سینما همچین جوونی داره فعالیت میکنه.

( توی سالن اجازه ی فیلمبرداری نمیدادن . هرکی هم میخواست بگیره یواشکی میگرفت . مامانه منم یه خرده از پوریا فیلم گرفت بعد گفتم مامان بده من ازش فیلم بگیرم  گفت باشه ولی اگه یه دفعه اینا اومدن طرفت زود دوربینو بیار پایین .  خلاصه منم یه کم از پوریا فیلم گرفتم . اصلا نمیدونید اون لحظه چه حالی داشتم دستام میلرزدین !!اگه فیلمو ببینین خودتون متوجه میشین )

مجری گفت دوستان اگه سوالی دارن بپرسن . بعد یه خانومی گفت آقای پورسرخ این عینکی که توی اکثره جاها میزنید الان همراتون نیست درسته؟

پوریا گفت اتفاقا چرا الان همرام اوردمش توی جیبمه . ببینید متاسفانه معمولا تعبیره عینک شب میشه از این  ! چون عینکش تبیه ولی فرمش یه جوریه همه فکر می کنن مثلا عینک خوش تیپی زدیم ما هم چون به کفایت خدا لطف کرده خودمون خوشتیپیم دیگه عینکه رو نمی زنیم ( بعد اینجا اینقدر خندیدمممممم همه پکیده بودن از خنده  خیلی باحال گفت )

بعد که همه ساکت شدن پوریا درباره ی مجله ها گفت . گفتش که متاسفانه ما تو بعضی از مجله ها یه چیزایی میخونیم که من فکر میکنم نه برازنده ی ماهاست که بگیریم و نه برازنده ی شماست که بخونید یا بشنوید. خواهش میکنم که حرفای مجله ها رو راجع به فوتبال و فلان و ازدواج میکنه ؟ نمیکنه؟ رو دقت بهش نکنید  متاسفانه ماها میخریم اینا هم هی مینویسن .

بعد یه نفر که ریف دوم نشسته بود به پوریا گفت ببخشید میشه یه کم راجع به نقشه معین صحبت کنید؟

پوریا هم گفت نقشه معین خیلی خوبه این کار یکی از بهترین کاراییست که من داشتم .

بعد همونی که ردیف دوم نشسته بود دوباره گفت چرا معین اینقدر کم میاد توی سریال چرا اینقدر کم نشونش میده !؟

بعد پوریا گفت : نه . این نیست که کم بیاد . اتفاقا حالا درسته نقشه معین توی پخش کم شد ولی نگاه کن من کمترین نقشی که قبول کردم معین بوده و یکی

از بهترین نقش هایی که دوسش دارم همونه . مهم نیست که من چه قدر هستم . مهم اینه که یک مجموعه داره کارشو قشنگ و درست انجام میده و منم یه گوشه ای توی این مجموعه هستم و در کناره این همه  بازیگره خوب بازی میکنم . مجری هم گفت مهم تر از اون تاثیره اون نقشه. پوریا گفت دقیقا . چون یه چیزی هست حالا میخوام اینو در نظر بگیرید ببینید وقتی تو یه نقشه کوچیک بازی میکنی وقته کمتری داری برای اینکه تماشاچی باورش کنه . وقتی مثلا 100 تا سکانس داری وقته بیشتری داری پس با انرژی کمتر هم میتونی یه کاری کنی که تماشاچی دوستت داشته باشه ولی وقتی نقشش کوچیکه خیلی سخت تره که تماشاچی باور کنه که یه همچین نقشیه . برای همین معمولا تو دنیا  و تو ایرانم داره این اتفاق میوفته همیشه بازیگرای بزرگ نقشای کوچییکترو بازی می کنند  . ولی ساعت شنی کاره خیلی خوبیه ببینید حتما . بعد اون فردی که سوال کرده بود گفت ممنون از توضیحاتتون . پوریا هم با خنده گفت مرسی . ( وقتی میخندید من ذوق میکردم !!!! باورم نمیشد از نزدیک دارم خنده ی خوشکلشو میبینم )

بعد مجری داشت میگفت خب مچکرم پوریای عزیز  که همون لحظه یه نفر دستشو برد بالا که سوال کنه . بعد پوریا وقتی دیدش  همینطور که با دست به سمته اون کسی که دستش بالا بود اشاره میکرد گفت آخرین سوالم بپرسه . بعد اونم سوالشو پرسید . گفت هنوزم تو کاره سینما میمونید ؟ پوریا گفت آره این مثلا از همون چیزایی بود که توی مجله ها الکی نوشتن دیگه . من روز سوم رو که بازی کردم گفتم برای اینکه برای اولین بار بود توی جشنواره شرکت کردم و همون سال اول هم کاندید شدم  تصمیم داشتم دیگه سریال بازی نکنم ولی این گروه وفا این پیشنهادو به من دادن همون موقع

که قراردادو میخواستم ببندم گفتم من توی تلویزیون فعلا بازی نمیکنم فعلا میخوام سینمایی کار کنم این اتفاق افتادو بعد بعضی از مجله ها نوشتند خداحافظی با تلویزیون بعدش نوشتن خداحافظی کلآ با بازیگری  اصلا چند وقت پیش من خوندم داره از ایران میره !! بعد  مجریه گفت خب پوریا دیگه کم کم به پایان برنامه میرسیم اگه حرفی صحبتی داری با این جمعی که اینجا نشستن بگو . پوریا گفت  خیلی ممنونم که منو توی جمع خودتون پذیرفتید .خواهشی رو که ازتون کردم فراموش نکنید بازم تکرار میکنم یکم کمک کنید که این برنامه اون اتفاقی که در شآنش هست بیفته براش  به خاطره همون تبلیغات نامناسب . بعد لبخند زد گفت روی همکاریتون حساب میکنم .

بعد هممون دست  زدیم براش تشویقش کردیم بعضی ها هم جیغ میزدن منو دوستم گفتیم دوست داریییییییم . دفعه اول به خاطره اینکه من آروم گفتم فقط صدای دوستم بود نشنید اخه قرار بود یکصدا بگیم . بعد دفعه ی بعدی دوتامون با هم یکصدا گفتیم دوست داریییییییییم  بعد همینجوری که پوریا داشت از روی سن خارج میشد سره جاش ایستاد که ببینه کیا بودن بعد وقتی ندیدمون پیدامون نکرد دست برای همه تکون داد ! بعدشم رفت . ( اینقدر ناراحت شدم که برنامه تموم شد  دوست داشتم هیچ وقت اون لحظه ها تموم نشه  ولی همه چیز خیلی زود مثله یه چشم به هم زدن میگذشت )بعدش همایون اومد 2.3 تا دیگه از ترانه هاشو خوند . منو دوستم داشتیم با هم نقشه میکشیدیم که چه جوری بریم پیشه پوریا . آخه من خیلی ناراحت بودم دوست داشتم از نزدیکه نزدیک ببینمش . به مامانم میگفتم الان من و دوستم بریم پیشش ؟ مامانم میگفت نه نمیزارن که !

خلاصه بعد وقتی برنامه تموم شد من و دوستم زودتر از همه دوییدیم رفتیم بیرونه سالن که ببینیم پوریا رو میبینیم آخه من میترسیدم رفته باشه .

بعد مامانمم اومد میگفت دیر شده بابات  در خروجی تالار منتظرمون ایستاده. گفتم باشه مامانی ولی فقط یه خرده دیگه وایسیم ببینیم پوریا رو میبینیمش . بعد دوستم گفت بزار بریم از این سربازه بپرسیم بعد دوستم گفت ببخشید آقای پورسرخ رو ما کجا میتونیم ببینیم؟ ( من خیلی شوق و ذوق داشتم اصلا 2 دیقه روی زمین بند نمیشدم درحال بالا پریدن بودم همش داشتم میپریدم ) بعد اون سربازه گفت آقای پورسرخ الان میان بیرون . اینو که گفت یه دفعه مرضیه گفت رعنا  پوریااااا ایناهاااااش !!! سرمو برگردوندم دیدم پوریا از در پشتیه سالن داره میاد بیرون . این یکی از بهترییییییین لحظه ها بود باورکردنی نبود پوریا داشت میومد با دو تا آقا که یکیشون سمته راستش ایستاده بود و یکیشون سمته چپه پوریا . من  که همونجایی که ایستاده بودم خشکم زد . همینجوری خشک وایساده بودمو داشتم پوریا رو نگاه میکردم پوریا هم که داشت میومد متوجه شد سرشو تکون داد لبخند زد.

واااااای از بس هول شده بودم حتی سلام هم نکردمممم!!!!!!!بعد دوستم دستمو گرفت کشیدم به سمته خودش گفت بیا بابا رفت اونور . حواست کجاست؟

بعد پوریا یه گوشه ایستاد همه یهو جمع شدن دورش یهویی شلوغ شد . بعد سرمو برگردوندم که ببینم پوریا کجاست میترسیدم گفتم نکنه میخواد بره ولی وقتی دیدم که ایستاده دیگه خیالم راحت شد  . از اینور نوره نور افکنا چشمه پوریا رو اذیت میکرد وقتی دیدمش داشت چشماشو مالش میداد ( الهییییییییییییییییییییییییییی بمیرررررررم ) بعد رفتم پیش مامانم گفتم مامااااااااان از پوریا فیلم بگیر حالا که خیلی بهش نزدیکیم ازش فیلم بگیر مامانم دوربینو ار توی کیفش دراورد میخواست فیلم بگیره که یهو یه مردی اومد گفت خانوم نمیشه فیلم بگیرید!!! بعد منو دوستم رفتیم نزدیکه پوریا . پوریا داشت امضا میداد ( باورم نمیشه یه قدم بیشتر باهاش فاصله نداشتم . کنارش وایساده بودم دوستمم جفته من ایستاده بود  ) بعد به دوستم یه دفترچه دادم گفتم اینو به پوریا بده بگو برای ما هم امضا کنه . بعد دوستم به پوریا گفت اقای پورسرخ  میشه اینو امضا کنید ؟ پوریا گفت بله حتما .

(من خودم اصلا به هیچ وجه نمیتونستم حرف بزنم اصلا صدام در نمیومد حالا این همه توی خونه تمرین کرده بودمااااا ولی نتونستم !)

بعد دوستم گفت چی بهش بگم؟؟گفتم بهش بگو از طرفدارای پروپاقرصتون هستیم بعد دوستم همینو بهش گفت بعد پوریا خندید گفت مرسی

بعد پوریا داشت با یه نفره دیگه صحبت میکرد . بعد به پوریا گفتیم که اصلا باورمون نمیشه که شما الان جلومون وایسادید. بعد خندید گفت آخی .

(خیلی لحظه ی شیرینی بود) بعد من گفتم آقای پورسرخ . دوستم با تعجب بهم نگاه کرد تعجب کرده بود که بالاخره منم میخوام یه چیزی بگم!!!

من اصلا باورم نمیشد یه قدم بیشتر با پوریا فاصله نداشتیم نمیدونستم واقعا چی بگم . ( از اینور خنده و گریه قاطی شده بود) فقط شانس آوردم که غش نکردم !!! گفتم آقای پورسرخ خیلی دوستون دارم . بعد لبخند زد اول به دوستم گفت مرسی  بعد به من نگاه

 کرد گفت خیلی مرسی .

بعد  همون دوتا آقایی که همراش بودن صداش زدن گفتن که دیگه بره بشینه تو ماشین که برن هتل .  پوریا هم میخواست سواره ماشین بشه تا میخواست بشینه چند نفر چندنفر میومدن که امضا و عکس و ... بگیرن بعد یه نفر داد زد بابا بزارید بشینه تو ماشین دیگه .بچه خسته شد . بعد پوریا خندید . بعد دیگه ایندفعه واقعا نشست تو ماشین . منو دوستمو مامانمم از تالار رفتیم بیرون . وقتی رفتیم بیرون دوستم بهم گفت اااااا رعنا ماشینی که پوریا و همایون نشستن توش اوناهاش . الان داره میاد بیرون . بعد همینجوری که ماشینه داشت دور میزد . من و دوستم براش دست تکون دادیم ( اصلا دسته خودمون نبود! الان هروقت به اون صحنه فکر میکنیم منو دوستم اینقدر میخندیم )  بعد پوریا هم حواسش بود برامون دست تکون داد ( مثل همیشه دیدید چه جوری دست تکون میده ؟ دستشو میزنه به پیشونیش ) اون لحظه واقعا اشک تو چشام جمع شد .  این بود خاطره ی  8 دی من واقعا بهترین عید غدیرم بود.

 

بچه ها اینم از خاطره ی ما .

امیدوارم خسته نشده باشید از خوندنش ببخشید خیلی زیاد نوشته بودم حتما چشماتون درد گرفت!

راستی به خاطره کیفیت پایینه اون دو تا عکس معذرت میخوام.

بچه ها من دیگه از الان باهاتون خداحافظی میکنم تا بعد از امتحانای ترم اول .

خیلی خیلی دوستون دارم .

بای بای     

                                                                                    

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387 21:30 توسط Raana |

X

زيبايي دنيا را تنها آن لحظه كه
به چشمان تو نگريستم دريافتم
و از آن پس هيچ لحظه اي از عمرم
بدون انديشه تو سپري نشد
اگر عمر من تنها يك شب باشد
آرزو دارم همان يك شب را با تو بگذرانم

چراكه محبوبم اين دنيا تنها
هنگامي زيباست كه در كنار تو باشم


صفحه نخست
پست الکترونیک

پیوندهای روزانه

ساناز جون
سارا جون
پانته آ جون
کارو
آهو جون
وقار جون
فاطمه جون
مینو جون
سودا جون
فاطیما جون
ساجده جون
شکوفه جون
الهام جون
حدیثه جون
فرنوش جون
منصوره جون
الهام جون
زینب جون
مائده جون
هانیه جون
مهسا جون
سپیده جون
فرزانه جون
رزا جون
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین

هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته سوم اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386

پیوندها

آوا(کانون هواداران لیندا کیانی)
تامار(هواداران حامد بهداد)
سحر(مارلون براندوی سینمای ایران "حامد بهداد")
مهنوش ( عاشقتیم حامد )
فاطمه و پریسا ( هواداران مهدی و محمد سلوکی )
اصلاح گران سینمای ایران
eshghelghelak
کاکا(وبلاگ برتر)
.: ღ♥ღ کاشــــــانه مهتابღ♥ღ :.
نگار(من و غربت...!)
شادمهر تک ستاره ی موسیقی پاپ و شهریار تک صدا
مارک(ویست لایف)
فاطمه(شیطونی های یک دختر دبیرستانی)
تینا(شاهرخ و کاجول برای همیشه)
ساناز(دختر مهربون)
ستایش ( فرشته های جذاب )
محیا ( شاسخین و بازیگران )
ارزو ( .....:جزیره--هنرمندان:.....)
گلی ( دوستداران واقعی مجید اخشابی )
ربکا ( رز سرخ )
سارا( پاتووق جوونی )
الهه ( وبلاگ مهدی صبائی )
" هکر الواتر "
زیبا ( پریتی ستاره ی دوست داشتنی هند )
شهریار شاهزاده ی شهر صدا
سایت اختصاصی هنر
معبود تنهایی من شهریار
باران( عابر احساس )
مستانه (لانه عکسها)
لاریسا(سلطان قلبها محمد سلوکی)
بیتا ( گاهی خوشی,گاهی غم)
فراسوی اسمان
♥ ღ.•**•.ღ کاترینا ღ.•**•.ღ ♥(عشق من رانی و سلمان)
*دختره بد اما خوب *
حدیث ( باغچه ی دلم )
*دیــار عشــــــــــــق دخــــترک*
ستاره منش*وبلاگ افتخاری مصطفی زمانی*
سحر ( only shahram )
*سارا ( superstare cinema )*
سحر ( محسن افشانی )
هانیه (دلهاي اسموني-چشم هاي باروني)
عسل ( دخترک شیطوون بلا )
فری( یه سایت دوستانه )
تارا ( تقدیم به تو )
بیتا (هواداران سایه روشن سینما حمید گودرزی)
سپیده آریانی
مینا ( فشن فوکولی )
نازنین ( ღ حامدبهداد ... لیندا کیانیღ )
سحر ( طرفداران ليندا کياني )
منا و سنا ( هواداران مجیدی و طالب لو )
شایسته(با تو هرگز به پایان خویش نمی رسم)
قالب اختصاصي فقط 2000 تومان

    تعداد بازديدها:

طراح قالب : فرزاد باقري

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس