|
به نام خدا سلام دوستای عزیزم . این اپ با همه ی اپ هایی که داشتم تا الان کلی فرق میکنه ! قرار بود ۸ دی ماه آپ کنم ولی چون دیگه اون موقع امتحانام شروع میشن اصلا وقت نمیکنم آپ کنم. پارسال یه جشنی توی اهواز برگزار شد به مناسبت عید غدیر و آقای پورسرخ هم به این جشن دعوت شده بودن و۳ روز اومده بودن اهواز از هشتم دی ماه تا دهم اهواز بودن من خدا رو شکر میکنم که سعادت اینو داشتم که یه روز آقای پورسرخ رو از نزدیک ببینم . حالا امروز من و دوست گلم نیلوفر جون خاطره ی اون روزی که پوریا رو دیدیم گذاشتیم توی وبلاگ چون میدونستیم که شما هم دوست دارید بدونید که توی اون روزا چه اتفاق هایی افتاد و مصاحبه ی پوریا توی اون جشن چی بود و ... لحظه به لخظه ی اون روزا خاطره س ...مطمئنم که شما هم با خوندن این خاطره ها خوشحال میشید .... البته من و نیلوفر جون متاسفانه اون موقع هنوز با هم دیگه دوست نشده بودیم اصلا همدیگه رو نمیشناختیم وگرنه حتما هردومون باهم میرفتیم . من هشتم دی رفتم به اون جشن و آقای پورسرخ رو دیدم و نیلوفر جونم دهم دی آقای پورسرخ رو دیدن. "خاطره ی نیلوفر جون" طبيعتا يکي از بهترين روزاي زندگيم بود. ولي يه فکري به سرم زد که فردا زنگ بزنم به دوستم سرور(صميمي ترين دوستم از دوران راهنمايي تا الان) بهش بگم اگه مي تونه باهام فردا شب بياد . چيزي که اصلا فکر نمي کردم اين بود که سرور قبول کرد باهام بياد اونم وسطه امتحانات ! خلاصه زنگ زدم سانسمو تغيير دادم گفتم براي ساعت 6 تا 8/5 مي خوام . اون روز روز سختي بود همش نشستم درس خوندم که شب با خيال راحت برم تالار( البته درسم سنگين نبود چون روز قبلش نصفه بيشتر کتابو خونده بودم.) تا ساعت 2/5 بعد از ظهر يه بند درس مي خوندم . ساعت 3 با خواهرمو داداشم رفتيم بيمارستان ملاقات مامانم بعد 1 ساعت وقتي برگشتيم خونه تند تند اماده شدم رفتم دنبال سرور بعد رفتيم بليطا رو خريديم و رفتيم تالار. خيلي احساس قشنگي داشتم واقعا بهترين روز زندگيم بود ساعت نزديک يه ربع به 8 بود که بلاخره پوريا رو آوردن همون موقع پوريا اومد رو سن بعد مجريه گفت پوريا اگر بخواي از ته دل يه جمله ي صادقانه و عارفانه به اين جمعيتي که اينجا نشستن بگي چي ميگي؟ بعد همه گفتن : بگو دوستت دارم. مجريه گفت: نه تکراري نباشه بعد پوريا بعد يه نيم دقيقه اي مکث با لحجه ي آباداني گفت: دمتون گرم. و دوباره انفجار تو سالن رخ داد. بعد مجريه گفت به به لحجه ي شيرين پوريا پورسرخ در روز سووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم من که اصلا نتونستم جلوي خودمو بگيرم پوريا اومد تو فاصله ي نيم متريم ايستاد اولش که اومد يهو بغض گلومو گرفت بعد از خوشحالي همون موقع از چشمام اشک اومد بعدش هم که دوباره رفت تو سالن. منم که به دلاليلي نمي تونستم تا نيم ساعت ديگه بمونم چون هم دوستم باهام بود و مي خواستم برسونمش خونه هم همون شب ساعت شني داشت تکرارش هم که پخش نمي کرد. بعد چون سرور باهام بود نمي تونست 40 دقيقه منتظر بمونه هي بهم اميد مي داد که هفته ي ديگه دوباره مياد. منم به همين اميد ديگه زنگ زدم بابام بياد دنبالمون ولي مي دونستم هفته ي بعد نمياد يه چيزي ته دلم بهم مي گفت خيلي اميدوار نباش. به خاطر باد و باروني هم که همون هفته تو تهران شد ديگه نيومد " خاطره ی من " میخوام خاطره ی بهترین روزه زندگیمو براتون تعریف کنم. روزی که با لحظه به لحظه اش خاطره دارم . از اون جایی شروع میشه که یه روز جمعه وقتی از خواب بیدار شدم مامانم بهم گفت که وقتی خواب بودی دوستت زنگ زد گفت که به رعنا بگو هروقت بیدار شد فوری به من زنگ بزنه که یه کاره مهم باهاش دارم . منم سریع رفتم گوشی رو برداشتمو به شماره ی دوستم ( مرضیه) زنگ زدم . گوشیو که برداشت حتی اجازه ی سلام کردن به من نداد یهو با صدای بلند گفت رعنا یه چیزی میخوام بهت بگم که اگه بفهمی دیوونه میشی ! منم پرسیدم چی؟ دوستم گفت: حدس بزن باید حدس بزنی . گفتم نمیتونم حدس بزنم بگو دیگه !مرضیه گفت : پس بزار برات تعریف کنم . امروز که داشتم میرفتم خونه ی مادربزرگم تو ماشین بودم که یه دفعه چشمم به یه بیلبورده تبلیغاتی افتاد . منم گفتم : خب ! همین؟ بعد مرضیه گفت : عکسه پوریا روی بیلبورد بود .(اینو که گفت من دیگه گوشام تیز شدن) بعد نوشته بود جنگ شادی با حضور ستاره ی سینما پوریا پورسرخ و خواننده ی محبوب همایون . به دوستم گفتم یه باره دیگه بگو . اخه اصلا باورم نمیشد ! اصلا باوکردنی نبود! بعد از خوشحالی بلند میخندیدم ! بعد ازش پرسیدم نفهمیدی این برنامه چه روزیه؟ کجاس؟ بعد دوستمم گفت نه ولی شب که میخوایم برگردیم خونمون به بابام میگم چند لحظه وایسا اونجا تا برم کامل بخونمشو تاریخ دقیق و محلشو بهت بگم . بعد دیگه خداحافظی کردم باهاش . گوشیو که قطع کردم . همینجوری توی شوک مونده بودم مامانم اومد بهم گفت چی شده خبره مهمش چی بود؟ بعد جریانو برای مامانم تعریف کردم اونم خیلی تعجب کرد . بعد گفتم مامانی میریم؟میبرینم ؟ مامانم گفت حالا بزار دوستت ببینه این جشنه کجاس تاریخش چه روزیه بعدا فکرامونو میکنیم . بعد منم گفتم برم بشینم درسامو بخونم که دیگه بهانه نگیرن که چون درس داری نمی بریمت . 9 دی اولین امتحانم بود امتحان زبان فارسی داشتم چون یک روز قبلش هم فرجه داشتم بیشترشو خونده بودم . خلاصه بعدش که رفتم بخونم اصلا نمیشد !! 2 خط میخوندم میرفتم تو فکر اصلا هیچی نمیرفت تو مغزم . بعد رفتم جلوی آینه تمرین میکردم که وقتی پوریا رو میبینم چه جوری سلام کنم چی بهش بگم . بعد مامانم اومد توی اتاق بهم گفت الان یعنی مثلا داری درس میخونی دیگه ! اره ؟ بعد من دوباره رفتم شروع کردم به زبان فارسی خوندن. خلاصه شب ساعته 11 مرضیه باهام تماس گرفت بهم گفت که جشن توی تالاره مهر برگزار میشه حالا ادرس و تلفن های محل رزروه بلیطو یادداشت کن. بعد که ادرس و شماره ها رو نوشتم دوستم بهم میگفت رعنا میری؟ کی میبرت؟ گفتم اره هرجوری شده مامانمو بابامو راضی میکنم که بریم بعد گفتم مرضیه هنوزم باورم نمییییییییشه ! من اون شب اصلا خوابم نبرد تا 6 صبح بیدار بودم . بعدشم که خوابیدم هزارتا خواب درباره اینکه فردا پوریا رو میبینم دیدم. ساعت 30/12 هم از خواب بیدار شدم . تا اینکه بعد از ظهره 8 دی ماه(روز عید غدیر) بابام رفت بلیط گرفت برای سانسه 30/8 تا 15/10 قرار شد که دوستم هم با ما بیاد . بعد منو مامانمو دوستم به سمته تالار مهر حرکت کردیم تو راه هم اصلا باورم نمیشد که دارم میرم پوریا رو ببینم یه حس خیلی خوبی داشتم . حالا توی سالن : من فکر میکردم اول برنامه پوریا رو میارن ولی اولش همایون اومد یکی از ترانه هاشو خوند بعدشم گروه آکروبات اومدن برنامه اجرا کردن و مسابقه و غیره . من لحظه شماری میکردم که پوریا بیاد روی سن . همش به ساعتم نگاه میکردم . تا اینکه ساعت فکر کنم 30/9 بود که مجریه گفت خب حالا میرسیم به بخشی که همتون براش لحظه شماری میکنید . بعد همه با هم داد زدن گفتن پـــــوریا پـــــــورسرخ . بعد مجریه گفت : ااااااا مگه پوریا قرار بود بیاد؟؟؟اصلا اینجا نیست که ! بعد گفت ژوبین پناهی رضا در روز سوم !( ما هم جیغغغغغغ میزدیییییییم ) همینجوری که مجریه داشت اینا رو میگفت پوریا اومد روی سن ( داشتم از خوشحالی میمردم) بعد مجریه گفت تشویقش کنید ! (همینجوری که دست میزدم اشک تو چشمام جمع شده بود)وقتی اومد روی سن اول سلام کرد بعد گفت عید غدیر رو به همتون تبریک میگم ( هنوز حرفه پوریا تموم نشده بود که همه دست و جیغ و شوت و .... زدن) پوریا هم خندید گفت مرسی. بعد گفت و خیلی خوشحالم که در بینتون هستم واقعیتش ما اصلیتمون برمی گرده به این شهر . بعد دوباره همه جیغا رفت رو هوا . بعد هممون دست زدیم براش. بعد مجریه گفت پس همشهری هستیم با اقای پورسرخ دیگه . بعد گفت خوش اومدی اقای پورسرخ بعد پوریا گفت خیلی مچکر مرسی . بهش گفت صحبت خاصی ندارید؟ خدمتون باشیم ما؟ پوریا خندید گفت بله . بعد مجری گفت یه دسته خوشکل بزنید به افتخارش . بعدشم ازش پرسید حالا که بعد از مدت ها به شهره خودت اومدی الان چه حسی داری ؟ پوریا هم گفت حقیقتشو بخواین من از بچگی که ندیده بودم اهوازو ولی من برای روز سوم که اومده بودیم ابادان فیلم برداری داشتیم هرز چندگاهی گریز میزدم میومدم اهواز ولی 1ساعت بیشتر نمی موندم . برا همین خیلی ندیدم اهوازو ولی امروز فرصت کردم یه چرخه کوچیکی زدم توی اهواز خیلی جالب بود خیلی زیبا . بعد یکی از این افرادی که نشسته بود توی سالن گفت کجا رفتید؟ بعد پوریا گفت به خدا بلد نیستم همینجوری یه چرخی زدیم . بعد یه نفره دیگه گفت با کی رفتید؟ پوریا گفت مسئولین منو بردن ( با خنده) . بعدش مجریه گفت صحبت خاصی ندارین ؟ پوریا هم درمورده اینکه این برنامه ( جنگ شادی) تبلیغاتش توی شرایط نامناسبی اتفاق افتاد و مراحل گرفتن مجوز خیلی طول کشید و فقط یه جمعه رو برای تبلیغات وقت داشتن و ... صحبت کرد . بعد اینجا یه نفر از ( یه محوته ای بود سمت راست سن مثل یه اتاقک بود"استیج" ) پوریا رو صدا زد مثل اینکه بهشون گفت که درباره ی همکاریه ارشاد هم بگو ( چون این برنامه زیرنظره ارشاد بود) بگو ارشاد با ماهمکاری کرده بعد پوریا هم رو به ما گفت ارشاد با ما همکاری کرده . ( به یه لحنه خیلی بامزه ای گفت) بعد دوباره سرشو چرخوند به سمت راستش با سر اشاره داد که دیگه چی بگم؟ بعد اونا بهش گفتن همین ! ) پوریا هم روشو کرد طرفه ما با خنده گفت همین ! ما هم خندیدم .بعد پوریا گفت نه بی شوخی ارشاد که واقعا همکاری کرده ما به لحاظ تبلیغاتو اینا یه خرده دچاره مشکل شدیم . همون لحظه یه نفر از توی این جمعی که نشسته بودن گفت خودمون تبلیغ میکنیم . بعد پوریا با خنده بهش گفت مرسی. بعد مجریه میخواست از پوریا در مورده روزسوم سوال بپرسه . بعد وسط حرفه مجری باز یه نفر از همونا پوریا رو صدا میزدن پوریا هم حواسش پرت شد هی به اونور نگاه میکرد نمیدونم چی بهش میگفتن که پوریا میخندید . بعد وقتی پوریا به جای اینجا جواب سوال مجری رو بده با این جمله حرفشو شروع کرد : دوستان ارشاد کمک کردن تا ما تونستیم مجوز بگیریم ) بعد پکیدیم از خنده !!( اخه 3 بار این جمله رو تکرار کرده بود ) بعد پوریا باز سرشو برگردوند( به سمت اونایی که بهش میگفتن این جمله رو بگو ) اشاره داد گفت خوب بود؟ بعد مجریه با خنده گفت اقا گیر نده ! حله . بعد یه خاطره از روز سوم تعریف کرد.(خاطره رو من اوله اولشو خوب نفهمیدم اخه خیلی سر و صدا میکردن ! پوریا هم آروم حرف میزد منم این ردیفای جلو ننشسته بودم ! ردیف وسط بودم دوره دور هم نبودم از سن!تقریبا جر ردیفای وسطی بودم ): پوریا گفت یه روز من و دوستم تصمیم گرفتیم با مجید یاسر شوخی کنیم اونروز غذایی که آشپزخونه برای عوامل روز سوم درست میکرد خیلی خوشمزه بود بعد من و دوستم تا مجیدو دیدیم جلوش شروع کردیم به اعتراض کردن به غذا .گفتم من اصلا نمیتونم غذا بخورم این چه غذاییه؟این چه غذایه مزخرفیه . بعد به مجید گفتم بیا با هم بریم به غذاشون اعتراض کنیم . اول من میرم بعد تو برو . مجید هم گفت باشه . بعد من رفتم از اونایی که غذا رو درست کرده بودن خیلی تشکر کردم گفتم واقعا دستتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود. بعد وقتی اومدم بیرون مجید بهم گفت چی شد؟ گفتم هیچی رفتم غر زدم بهشون ولی من یه کم شل گفتم جدی نگرفتن تو یه کم خودتو سفت بگیر. مجید هم رفت دادو بیداد کرد سرشون گفت های این چه غذاییه؟من حالم بهم میخوره اصلا نمیشه خوردش ! بعد مجیدو انداختن بیرون ( اینجا همه ی سالن خندیدن ) بعد مجید اومد بیرون گفت من رفتم گفتم پس چرا انداختنم بیرون؟ من گفتم نه تو حتما لحنت بد بوده ! بعد مجری به پوریا گفت حالا ازژوبین در وفا بگو . پوریا هم گفت من کاره اصلیمو با وفا شروع کردم از قبل با اقای لطیفی اشنایی داشتم ولی چون خانوادم معتقد بودن که باید درستو تموم کنی بعد بری سره کاره وفا همینجا باید ازشون تشکر کنم چون به عقیده ی من پیشنهاده درستی بود . من در واقع درسم وقتی تموم شد و فوق لیسانسمو گرفتم دستیار کارگردان بودم. بارها پیش میومدکه مثلا میگفتن آقا فلان نقشو بازی میکنی من سعی می کردم پرهیز کنم تا اینکه این اتفاق سره وفا پیش اومد چون معتقد بودم باید با نقشی شروع کنم که جا داشته باشه یعنی به قول شما ها بترکون باشه !( با خنده گفت) اینو که گفت همه خندیدن و سالن منفجر شد بعد همه داد زدیم بترکووووووووون ) بعد پوریا خندید گفت آره اینجوری باشه .بعد بقیه ی صحبتاشو ادامه داد و گفت واقعا سعی کردم این اتفاق بیفته و خیلی تلاش کردم هم فیلنامش خوب بود هم گروه خوبی بود . مجریه هم گفت ترکوند دیگه . پوریا خندید گفت آره . خلاصه خیلی راجع به وفا صحبت کرد گفت خیلی خوشحال کننده بود که تونست توی این 12 قسمت مخاطب خودشو جمع کنه . بعد مجریه گفت خب حالا خاطره ای اگه از وفا یادت هست برامون بگو . پوریا یکم فکر کرد گفت خاطره از وفااااااااااا . بعد گفت بیشتر بعد از وفا من خاطره ی جالب دارم وفا که 2 سال ازش میگذره تمام مقطعش یادمه . شاید انتخاب شدن من توی اون مقطع خیلی خاطره ی خوبی بود بهترینش بود . بعد گفت اینجا شکرانه پخش شد؟؟؟ بعد همه با هم گفتیم بــــــــــله . بعد گفت که اونجا دست ما رو خیلی بیشتر بسته نگه می داشتند مثلا توی کاره شکرانه ما اصلا اجازه نداشتیم به مثلث عشقی بپردازیم برای همین نقشه یاور اصلا غیب شد اصلا دیده نمیشد ولی وفا این حسنو داشت که نقش لبنانیشم بازیگره ایرانی بازی میکرد تفاوتش با شکرانه این بود. مجری از پوریا پرسید همکاری توی کارا چطور بود ؟ راضی بود؟پوریا گفت سره وفا خیلی خوب بود لبنانم کشوره پیشرفته ای بود ولی تاجیکستان کشوره خیلی پیشرفته ای نبود و برای همین ما به لحاظ امکانات خیلی دچار مشکل می شدیم البته لبنانم مسائل خودشو داشتاااا . لبنان مثلا 3 ساعت در روز برق میرفت به طور دائم اونا هم در شرایط سختی بودن . ( راستی یادم رفت بگم چی پوشیده بود . یه کت طوسی زیره کتش هم یه پیرهن چارخونه با یه شلوار لی آبی که خطای سفید داشت پوشیده بود ) (همون موقعه ای که پوریا داشت حرف میزد در فاصله ی بین سن تا صندلی ها چندنفر بودن هی میرفتن بیرونو بعد دوباره میومدن مینشستن خلاصه هی از اونجا رد میشدن .) پوریا هم بلافاصله بعد از اینکه صحبتش تموم شد گفت من پیشنهاد میکنم اینجارم آسفالت کنند دوستان محترم ! بعد زدیییییییییییییییییییم زیره خنده پوریا خودش هم خندید مجریه هم خندید . آخه خیلی با نمک گفت ! ( الهیییییییییییی ) بعدش مجری بهش گفت خب پوریای عزیز مدرک شما چیه در حال حاضر؟پوریا هم جواب داد من الان دانشجوی دکترام . بعد همه جیغ و دست ها رفت رو هوا . مجری هم گفت تشویقش کنییییییییییییییییییید برای ما افتخاره که در عرصه ی پهناوره سینما همچین جوونی داره فعالیت میکنه. ( توی سالن اجازه ی فیلمبرداری نمیدادن . هرکی هم میخواست بگیره یواشکی میگرفت . مامانه منم یه خرده از پوریا فیلم گرفت بعد گفتم مامان بده من ازش فیلم بگیرم گفت باشه ولی اگه یه دفعه اینا اومدن طرفت زود دوربینو بیار پایین . خلاصه منم یه کم از پوریا فیلم گرفتم . اصلا نمیدونید اون لحظه چه حالی داشتم دستام میلرزدین !!اگه فیلمو ببینین خودتون متوجه میشین ) مجری گفت دوستان اگه سوالی دارن بپرسن . بعد یه خانومی گفت آقای پورسرخ این عینکی که توی اکثره جاها میزنید الان همراتون نیست درسته؟ پوریا گفت اتفاقا چرا الان همرام اوردمش توی جیبمه . ببینید متاسفانه معمولا تعبیره عینک شب میشه از این ! چون عینکش تبیه ولی فرمش یه جوریه همه فکر می کنن مثلا عینک خوش تیپی زدیم ما هم چون به کفایت خدا لطف کرده خودمون خوشتیپیم دیگه عینکه رو نمی زنیم ( بعد اینجا اینقدر خندیدمممممم همه پکیده بودن از خنده خیلی باحال گفت ) بعد که همه ساکت شدن پوریا درباره ی مجله ها گفت . گفتش که متاسفانه ما تو بعضی از مجله ها یه چیزایی میخونیم که من فکر میکنم نه برازنده ی ماهاست که بگیریم و نه برازنده ی شماست که بخونید یا بشنوید. خواهش میکنم که حرفای مجله ها رو راجع به فوتبال و فلان و ازدواج میکنه ؟ نمیکنه؟ رو دقت بهش نکنید متاسفانه ماها میخریم اینا هم هی مینویسن . بعد یه نفر که ریف دوم نشسته بود به پوریا گفت ببخشید میشه یه کم راجع به نقشه معین صحبت کنید؟ پوریا هم گفت نقشه معین خیلی خوبه این کار یکی از بهترین کاراییست که من داشتم . بعد همونی که ردیف دوم نشسته بود دوباره گفت چرا معین اینقدر کم میاد توی سریال چرا اینقدر کم نشونش میده !؟ بعد پوریا گفت : نه . این نیست که کم بیاد . اتفاقا حالا درسته نقشه معین توی پخش کم شد ولی نگاه کن من کمترین نقشی که قبول کردم معین بوده و یکی از بهترین نقش هایی که دوسش دارم همونه . مهم نیست که من چه قدر هستم . مهم اینه که یک مجموعه داره کارشو قشنگ و درست انجام میده و منم یه گوشه ای توی این مجموعه هستم و در کناره این همه بازیگره خوب بازی میکنم . مجری هم گفت مهم تر از اون تاثیره اون نقشه. پوریا گفت دقیقا . چون یه چیزی هست حالا میخوام اینو در نظر بگیرید ببینید وقتی تو یه نقشه کوچیک بازی میکنی وقته کمتری داری برای اینکه تماشاچی باورش کنه . وقتی مثلا 100 تا سکانس داری وقته بیشتری داری پس با انرژی کمتر هم میتونی یه کاری کنی که تماشاچی دوستت داشته باشه ولی وقتی نقشش کوچیکه خیلی سخت تره که تماشاچی باور کنه که یه همچین نقشیه . برای همین معمولا تو دنیا و تو ایرانم داره این اتفاق میوفته همیشه بازیگرای بزرگ نقشای کوچییکترو بازی می کنند . ولی ساعت شنی کاره خیلی خوبیه ببینید حتما . بعد اون فردی که سوال کرده بود گفت ممنون از توضیحاتتون . پوریا هم با خنده گفت مرسی . ( وقتی میخندید من ذوق میکردم !!!! باورم نمیشد از نزدیک دارم خنده ی خوشکلشو میبینم ) بعد مجری داشت میگفت خب مچکرم پوریای عزیز که همون لحظه یه نفر دستشو برد بالا که سوال کنه . بعد پوریا وقتی دیدش همینطور که با دست به سمته اون کسی که دستش بالا بود اشاره میکرد گفت آخرین سوالم بپرسه . که قراردادو میخواستم ببندم گفتم من توی تلویزیون فعلا بازی نمیکنم فعلا میخوام سینمایی کار کنم این اتفاق افتادو بعد بعضی از مجله ها نوشتند خداحافظی با تلویزیون بعدش نوشتن خداحافظی کلآ با بازیگری اصلا چند وقت پیش من خوندم داره از ایران میره !! بعد مجریه گفت خب پوریا دیگه کم کم به پایان برنامه میرسیم اگه حرفی صحبتی داری با این جمعی که اینجا نشستن بگو . پوریا گفت خیلی ممنونم که منو توی جمع خودتون پذیرفتید .خواهشی رو که ازتون کردم فراموش نکنید بازم تکرار میکنم یکم کمک کنید که این برنامه اون اتفاقی که در شآنش هست بیفته براش به خاطره همون تبلیغات نامناسب . بعد لبخند زد گفت روی همکاریتون حساب میکنم . بعد هممون دست زدیم براش تشویقش کردیم بعضی ها هم جیغ میزدن منو دوستم گفتیم دوست داریییییییم . دفعه اول به خاطره اینکه من آروم گفتم فقط صدای دوستم بود نشنید اخه قرار بود یکصدا بگیم . بعد دفعه ی بعدی دوتامون با هم یکصدا گفتیم دوست داریییییییییم بعد همینجوری که پوریا داشت از روی سن خارج میشد سره جاش ایستاد که ببینه کیا بودن بعد وقتی ندیدمون پیدامون نکرد دست برای همه تکون داد ! بعدشم رفت . ( اینقدر ناراحت شدم که برنامه تموم شد دوست داشتم هیچ وقت اون لحظه ها تموم نشه ولی همه چیز خیلی زود مثله یه چشم به هم زدن میگذشت )بعدش همایون اومد 2.3 تا دیگه از ترانه هاشو خوند . منو دوستم داشتیم با هم نقشه میکشیدیم که چه جوری بریم پیشه پوریا . آخه من خیلی ناراحت بودم دوست داشتم از نزدیکه نزدیک ببینمش . به مامانم میگفتم الان من و دوستم بریم پیشش ؟ مامانم میگفت نه نمیزارن که ! خلاصه بعد وقتی برنامه تموم شد من و دوستم زودتر از همه دوییدیم رفتیم بیرونه سالن که ببینیم پوریا رو میبینیم آخه من میترسیدم رفته باشه . بعد مامانمم اومد میگفت دیر شده بابات در خروجی تالار منتظرمون ایستاده. گفتم باشه مامانی ولی فقط یه خرده دیگه وایسیم ببینیم پوریا رو میبینیمش . بعد دوستم گفت بزار بریم از این سربازه بپرسیم بعد دوستم گفت ببخشید آقای پورسرخ رو ما کجا میتونیم ببینیم؟ ( من خیلی شوق و ذوق داشتم اصلا 2 دیقه روی زمین بند نمیشدم درحال بالا پریدن بودم همش داشتم میپریدم ) بعد اون سربازه گفت آقای پورسرخ الان میان بیرون . اینو که گفت یه دفعه مرضیه گفت رعنا پوریااااا ایناهاااااش !!! سرمو برگردوندم دیدم پوریا از در پشتیه سالن داره میاد بیرون . این یکی از بهترییییییین لحظه ها بود باورکردنی نبود پوریا داشت میومد با دو تا آقا که یکیشون سمته راستش ایستاده بود و یکیشون سمته چپه پوریا . من که همونجایی که ایستاده بودم خشکم زد . همینجوری خشک وایساده بودمو داشتم پوریا رو نگاه میکردم پوریا هم که داشت میومد متوجه شد سرشو تکون داد لبخند زد. واااااای از بس هول شده بودم حتی سلام هم نکردمممم!!!!!!!بعد دوستم دستمو گرفت کشیدم به سمته خودش گفت بیا بابا رفت اونور . حواست کجاست؟ بعد پوریا یه گوشه ایستاد همه یهو جمع شدن دورش یهویی شلوغ شد . بعد سرمو برگردوندم که ببینم پوریا کجاست میترسیدم گفتم نکنه میخواد بره ولی وقتی دیدم که ایستاده دیگه خیالم راحت شد . از اینور نوره نور افکنا چشمه پوریا رو اذیت میکرد وقتی دیدمش داشت چشماشو مالش میداد ( الهییییییییییییییییییییییییییی بمیرررررررم ) بعد رفتم پیش مامانم گفتم مامااااااااان از پوریا فیلم بگیر حالا که خیلی بهش نزدیکیم ازش فیلم بگیر مامانم دوربینو ار توی کیفش دراورد میخواست فیلم بگیره که یهو یه مردی اومد گفت خانوم نمیشه فیلم بگیرید!!! بعد منو دوستم رفتیم نزدیکه پوریا . پوریا داشت امضا میداد ( باورم نمیشه یه قدم بیشتر باهاش فاصله نداشتم . کنارش وایساده بودم دوستمم جفته من ایستاده بود ) بعد به دوستم یه دفترچه دادم گفتم اینو به پوریا بده بگو برای ما هم امضا کنه . بعد دوستم به پوریا گفت اقای پورسرخ میشه اینو امضا کنید ؟ پوریا گفت بله حتما . (من خودم اصلا به هیچ وجه نمیتونستم حرف بزنم اصلا صدام در نمیومد حالا این همه توی خونه تمرین کرده بودمااااا ولی نتونستم !) بعد دوستم گفت چی بهش بگم؟؟گفتم بهش بگو از طرفدارای پروپاقرصتون هستیم بعد دوستم همینو بهش گفت بعد پوریا خندید گفت مرسی بعد پوریا داشت با یه نفره دیگه صحبت میکرد . بعد به پوریا گفتیم که اصلا باورمون نمیشه که شما الان جلومون وایسادید. بعد خندید گفت آخی . (خیلی لحظه ی شیرینی بود) بعد من گفتم آقای پورسرخ . دوستم با تعجب بهم نگاه کرد تعجب کرده بود که بالاخره منم میخوام یه چیزی بگم!!! من اصلا باورم نمیشد یه قدم بیشتر با پوریا فاصله نداشتیم نمیدونستم واقعا چی بگم . ( از اینور خنده و گریه قاطی شده بود) فقط شانس آوردم که غش نکردم !!! گفتم آقای پورسرخ خیلی دوستون دارم . بعد لبخند زد اول به دوستم گفت مرسی بعد به من نگاه کرد گفت خیلی مرسی . بعد همون دوتا آقایی که همراش بودن صداش زدن گفتن که دیگه بره بشینه تو ماشین که برن هتل . پوریا هم میخواست سواره ماشین بشه تا میخواست بشینه چند نفر چندنفر میومدن که امضا و عکس و ... بگیرن بعد یه نفر داد زد بابا بزارید بشینه تو ماشین دیگه .بچه خسته شد . بعد پوریا خندید . بعد دیگه ایندفعه واقعا نشست تو ماشین . منو دوستمو مامانمم از تالار رفتیم بیرون . وقتی رفتیم بیرون دوستم بهم گفت اااااا رعنا ماشینی که پوریا و همایون نشستن توش اوناهاش . الان داره میاد بیرون . بعد همینجوری که ماشینه داشت دور میزد . من و دوستم براش دست تکون دادیم ( اصلا دسته خودمون نبود! الان هروقت به اون صحنه فکر میکنیم منو دوستم اینقدر میخندیم ) بعد پوریا هم حواسش بود برامون دست تکون داد ( مثل همیشه دیدید چه جوری دست تکون میده ؟ دستشو میزنه به پیشونیش ) اون لحظه واقعا اشک تو چشام جمع شد . این بود خاطره ی 8 دی من واقعا بهترین عید غدیرم بود. بچه ها اینم از خاطره ی ما . امیدوارم خسته نشده باشید از خوندنش ببخشید خیلی زیاد نوشته بودم حتما چشماتون درد گرفت! راستی به خاطره کیفیت پایینه اون دو تا عکس معذرت میخوام. بچه ها من دیگه از الان باهاتون خداحافظی میکنم تا بعد از امتحانای ترم اول . خیلی خیلی دوستون دارم . بای بای + نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387 21:30 توسط Raana |
|