|
با سلام به همه ی دوستای گل و عزیزم نمیپرسم چطورین چون میدونم همتون عاللللیییی ...مثله خودم بالاخره روزی که منتظرش بودم فرا رسید ...روز تولده عزیزترینم ...روزه تولده عشقم ...روزه تولده پوریای مهربونم .....خیلییییییی خوشحالم ...۳۲ سال پیش در این روز پوریای من در ساعت ۴ صبح متولد شد .... وااای چه قدر زیبااست روزه تولده عشقم ....عشقم در چنین روزی متولد شده ... الهههههههههی درچهارمین طلوع تیر،سی و دومین گل سپید را درگلدان عمرت می فشانم به امید روزی كه گلدان عمرت صاحب صد شاخه گل شود. "تولدت هزاران بارمبارك" وای چه احساس قشنکی دارم امروز ... ساعت ۴ صبح بی اختیار اشک میریختم از شوق تولدت ...پوریا روز تولدت شد و نیستم اما كنار تو كاشكی می شد كه جونمو هدیه بدم برای تو آهنگ خوش سه تار تقدیم تو باد ، آرایش گلهای بهار تقدیم تو باد . گویند كه عشق هدیه پاك خداست ، این هدیه هزار بار تقدیم تو باد . پوریای عزیزم... تولدت مبارک پوریای عزیزم تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر.. این پوسترای قشنگ رو نیلوفر جون درست کرده (( پوسترا رو حتماا سیو کنید تا در اندازه ی واقعی ببینید )) وماباتمام عشق خودبه همراه قاصدکهای احساس،پیام تولدت رابه آسمان خوشبختی میفرستیم تا به تو بگویند عزیزترین۴ تیر، روزتولدت برتومبارك این پوسترا هم خودم درست کردم همشون در سایزه بزرگن ...سیو کنید میتونید در اندازه ی واقعی ببینید این پوستر از حدیثه ی عزیزم مرسی حدیثه جونم پرم از یه حس تازه یه تولد دوباره تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم شعرها از نیلوفر عزیزم....مرسی نیلوفر جونم + نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388 21:15 توسط Raana
میخوام متن اولین مصاحبه ی تلویزیونی پوریا رو بزارم براتون سال ۸۵ ...روز تولد پیامبر...برنامه ی رسول مهر پخش شد چه لحظه های قشنگی بود ...برای اولین بار میخواستم به حرفای خوده پوریا گوش کنم مثله عشقم ژوبین بود ...اصلا انگار خوده ژوبین بود ...حتی از ژوبین هم ماه تر ...چشماش از چشمای ژوبین معصوم تر ...با اون خنده های خوشکلش اون شب رو هیچ وقت یادم نمیره ... "متن مصاحبه " حسینیان : چهره ی جوان پوریا پورسرخ که در نقش ژوبین بازی کرد خیلی هم خوب بود خیلی هم حضور درخشانی داشت و مردم خیلی دوسش داشتند پوریا جان بفرما پوریا : نظر لطفتونه ...منم پوریا پورسرخ هستم ....سلام عرض میکنم به همه ی مردم خوب کشورم این روز عزیزم به همشون تبریک میگم حسینیان : خیلی خوش آمدی پوریا : قربونتون برم بعد آقای لطیفی و سهراب پور و بقیه ی عوامل وفا که مهمون برنامه بودن معرفی کردند خودشونو و درباره ی وفا صحبت کردند بعد احسان علیخانی به آقای لطیفی گفت چی شد که پوریا پورسرخ شد ژوبین قصه ی شما ؟ آقای لطیفی : حتما خدا خواسته علیخانی : همه ی پاسخ های شما اینه دیگه ؟ ( با خنده ) آقای لطیفی : سخته دیگه ....حتما خدا خواسته دیگه علیخانی : یعنی چی شد اومد پیشه شما گفت میخوام بشم ژوبینه قصه ی شما ؟ آقای لطیفی: نه منظورم اینه که واقعیتش آقای پورسرخ رو فکر کنم نزدیک 3 سال شایدم بیشتر بود که از دور و نزدیک ایشونو میشناختم علیخانی : آقای رضا میرکریمی بعد اینجا پوریا سرش پایین بود اول بعد سرشو اورد بالا با تعجب به علیخانی نگاه کرد آقای لطیفی : آقای ؟ علیخانی : گفتید دور و نزدیک من فکر کردم کاره ایشونو میگید...فیلم خیلی دور خیلی نزدیک ( باخنده ) بعد پوریا میخنده آقای لطیفی : اقای پورسرخ رو میشناختم و قابلیت های ایشون زیر نظره من بود و اولین تجربه ی کاریه ما با هم فرار بزرگ شبکه ی 1 بود که نقش فرهاد پسر سرهنگو یه نقش نسبتا خوب رو اونجا تونستند ایفا کنند باعث شد که توی ذهنم داشته باشمش ....وقتی قصه رو داشتیم کار میکردیم احساس کردم که آقای پورسرخ میتونند از عهده ی نقش بربیان و الحمدالله این اتفاق افتاد علیخانی : آقای پورسرخ شما چندساله که وارد این عرصه شدید؟ خیلی طولانی که نیست ؟ پوریا : عرض به خدمتتون که همونجور که آقای لطیفی فرمودند من از فرار بزرگ که اولین کار تصویریم بود ....قبلش خوب یه مقداری حالا کاره دستیار کارگردانی کاره تئاتر ...ولی حضور جلوی دوربینمو مدیون بزرگواریه آقای لطیفی هستم علیخانی : یعنی از فراربزرگ آغاز کردید پوریا : بله علیخانی : توی این سریال هم که دائما درحاله فرار بودید پوریا : ( اینقدر ناز میخنده بعد میگه ) آره دیگه یه جورایی از اینجا به بعد دیگه حسینیان با پوریا مصاحبه میکنه حسینیان : لحظه ی پایانی این آقای پوریا خان عزیز وقتی داشتند شهادتین میگفتن یه مکث خیلی شیرینی روی واژه ی " اشهد ان محمدآ رسول الله " کرد . اونهایی که دقت کردند واقعا تحت تاثیر قرار گرفتند . خوده من واقعا یک لحظه یاده ساله پیامبر افتادم . اینو جدی میگم . یعنی احساس کردم که بعضی وقتا آدم چه قدر خوب میتونه از موضوعات مختلف پیام بگیره و اون لحظه شما این پیام رو القا کردید به بیننده یه خرده میخوام در مورده اون حال و هوای اون لحظه ی پایانی برامون صحبت کنید ...به دل نشست پوریای عزیز ...میدونم که توی دل شما هم حتما یه خبرایی بوده پوریا : این که نظره لطفتونه . ولی واقعا امیدوارم اینطور بوده باشه چون من فکر میکنم یه ادای دین ی بود اون سکانس . من فکر میکنم شاید مهم ترینش بود برای خوده من ...پوریا ... برای ژوبین ....برای گروهمون .فکر میکنم آقای لطیفی هم خیلی خوب به من گفتن اون صحنه رو . راهنماییاشونو خیلی دوس داشتم حسینیان : میتونم خواهش کنم بگید چه راهنمایی هایی ایشون کردن پوریا : ببینید ژوبین باید خوشکل میمرد ...یه جوری که تماشاچی دوس داشت ژوبینو ...حالا باید نشون میداد که اعتقادش براش خیلی مهمه . یعنی اون اعتقاده باعث شد اون این همه مسیره سختو بره ...توی اون تاریکی دنباله نوری میگشت ...حالا به نظره من به اون نوره رسیده بود . حالا شما فرمودید بعضیا آخرشو دوس داشتن بعضیا دوس نداشتن . من فکر میکنم یه پایان بی نظیر بود . اتفاقا در عینه اینکه پایان غمگینی داشت ولی در عینش من فکر میکنم خیلی پایان شیرینی بود . چون رسید ....جوره دیگه ای رسید ...به نظره من خیلی قشنگ تر رسید به وفا علیخانی رو به آقای لطیفی : میدونید سواله بعضی از بیننده های ما چیه ؟ یعنی میگم که اینقدر ارتباط خوب برقرار کرده بودن با ژوبینو وفا ...سوالشون از شما اینه که چه جوری دلتون اومد این دو تا بمیرن توی این کار؟؟ آقای لطیفی : یاده یه خاطره باید بیوفتم پس ....بگم؟ شاید جز رازهای اونموقع بود ولی فکر کنم امشب مجبورم بگم ...علی عزیز لحظاتی که موسیقی رو کار میکرد من یه لحظاتی یه بغضی میکردم توی قسمتای پنجم ششم اگه خاطرتون باشه ....اوایل شاید علی متوجه نمیشد چون تهه قصه رو همزمان ندیده بود ...من از همون موقع نگران این دو بودم ...چون لحظه ی آخرو میدونستم و درهمون لحظاتی که عشقه این دو رو به هم داشتیم کار میکردیم این حس بهم دست میداد ...حالا که میگید چجوری دلتون اومد ...از همون لحظات من نگرانشون بودم بعد از پخش یه کلیپ از وفا آقای محمد اصفهانی به پوریا گفت : شما که اینقدر این نقشو خوب اجرا کردین این چه حرکتی بود که از آقای لطیفی سر زد در پایان اون سکانس؟ (با خنده ) و چرا ایشون این کارو کرد ؟ میشه لطفا اول افشا کنید بعد توضیح بدید؟ بعد رو به مجریا میگه حالا اجازه بدین شما ...خودشون میدونن من چی دارم میگم پوریا : عرض به خدمتتون که خب اون سکانس باز هم تاکید میکنم که یکی از جذاب ترین سکانسو جذاب ترین لحظه های اون کار بود...سکانس پایانی ...خیلی دوسش داشتم ...حالا آقای لطیفی یه راز گفتن یه راز هم من بگم ...شبی که تصمیم نهایی گرفته شد و اون قسمت پایانی رو نوشتن به ما دادن... من روراست 2تا هم اتاقیه خیلی گل داشتم که راستی الان نیستن جاشونو خیلی خالی میکنم ...آقای فرهاد قائمیان و فرهاد اصلانی .....من روم نمیشد پیششون گریه کنم ( الهههههههههههههههی ) رفتم توی حموم ...(اینجا چشمک میزنه ) مثلا رفتم حموم و.... آبو باز کردم حسابی گریه کردم برای ژوبین ....خیلی دلم سوخت ...این تا اینجاش که ...حالا برسیم به جاهای شیرین داستان که آقا اصفهانی منتظرش بودن . خیلی منتظره اون سکانس بودم تمام انرژیمو گذاشتم که زحمات همه رو حروم نکنم . امیدوارم خدا دوسم داشته باشه بتونم موفق بوده باشم توی اون سکانس . به هر حال تموم شد و آخرین سکانسی هم بود که اتفاقا من بازی میکردم . آقای لطیفی یه رسمه خیلی خوبی دارن ( با خنده ) اونم اینکه همیشه کار که تموم میشه یه یادگاریه خوشکل میزارن برامون . به من گفتن که هنوز دراز بکش تموم نشده ! من خب چون قبلا یه کار کرده بودم با آقای لطیفی ...فرار بزرگ ...میدونستم که الان قراره میزان متنابعی آب بریزن روم ...اونم آب یخ ... ( آقای لطیفی و حسینیان میخندند ) گفتم آقای لطیفی انصافآ تموم شده ؟ گفت ببین من سره کار شوخی نمیکنم ...تموم نشده . گفتم باشه . علیخانی : اینقدر بد اخلاقن ؟ پوریا : نه نه نه ...اونجا استثنا ....اتفاقا بی نظیره اخلاقشون . گفتم باشه و به هر حال تموم شدو میخواستم بلند بشمو ....اومدن طرف من برای روبوسی ...دیدم یه سطل .....من نمیدونم فقط !یه سطله به اون گندگی توی امام زاده از کجا پیدا کرده بودن ....( خندیدن همه ) و آب به اون سردیییییی ! وقتی ریختن روم میلرزیدم ( الهی بمیییییرم ) مثله الان که یه کم سرده . البته این رسمیه که آقای لطیفی معمولا با همه همکارا داره علیخانی : یه جوری گفتی یادگاری میده آقای لطیفی من گفتم اصلا سکه میده ! پوریا : خوب اینم سکه س ولی فرقش اینه که سکه اش خشک میشه میره به کائنات ...میمونه اصفهانی : بالاخره آقا از دوست درد ماندو از یار یادگاری دیگه ...این یادگاریش با درد توی هم بود (باخنده) علیخانی : آقا هم اتاقی بودن با فرهاد قائمیان چه حس و حالی داره ؟ پوریا : فرهاد قائمیان و فرهاد اصلانی جفتشون از بزرگوارایی هستن که من همیشه یادم میمونه لطفایی که توی این مدت به من داشتن . بعضی موقع ها برادرم بودن بعضی موقع ها پدرم بودن . از نظره سنی نمیگما . خیلی به من لطف میکردن خیلی راهنمایی های خوبی داشتن برام . فکر میکنم که همیشه اینو گفتم که پشت صحنه ی اینکار باعث شد که خوده کار خیلی خوب از آب دربیاد . لطف این دو نفر هیچ وقت یادم نمیره
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388 20:0 توسط Raana
عکسای این مصاحبه
سعی کنید همشو سیو کنید خیلی ناززززززززه واااااییییییی دیدیییین؟؟؟؟ بازم میگم شو پیکچر فراموش نشه پوریای مهربونم تولدت رو تبریک میگم انشالله بهترین و قشنگترین لحظه ها و ساعت ها و ثانیه ها رو داشته باشی انشالله هرجا که هستی خوب و خوش و سلامت باشی ...بهترین آرزو ها رو برات میکنم... بهتررررررررینممممممممممممم تولددددددت مبـــــــــــــارک
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388 19:20 توسط Raana
|
|